MARYLAND

افکار بی سر و ته, یادداشت شخصیSeptember 17, 2009 11:37 pm

 

شما هم جزو اون دسته از آدم هایی هستید که مدام آرزو می کند به دوران راحت و بی دغدغه ی کودکی بر گردند؟

اما من اینطوری نیستم. دوران کودکی من بد نبوده. توش غم و سختی نبوده اما گذشته و من دلم نمی خواد دوباره تکرار بشه. یک مرحله ای بوده که باید طی می شده و طی شده پس دیگه غیر از خاطراتش چیزی نمی مونه.

من نمی دونم چرا بعضی ها خیال می کند خوشبخت ترین آدم ها ، بچه ها اند، شاد ترینشون. اما اینطور نیست. لااقل به نظر من اینطور نیست. بچه ها ضعیف اند. بچه ها به مراقبت احتیاج دارند. بچه ها وقتی دستشون به چیزی که می خواهند نمی رسه گریه می کنند و قضیه وقتی بغرنج میشه که اون چیز خیلی کوچیک و بی ارزش هم باشه،لازم ندارم کسی بگه مشکلات آدم ها با رشد خودشون بزگ می شه، اینو خودم می دونم اما باز هم متوسط زمان و دفعاتی که یک بچه در روز گریه می کنه خیلی خیلی بیشتر از یک آدم بزرگسال است. مقایسش سخت نیست.

ممکنه خیلی ها معتقد باشند اگر کودکی موقع ناراحتی احساس می کنه که همه ی کشتی هاش شکسته در مقابلش، زمان خوشحالی هم واقعا خوشحاله، فقط خوشحاله، از ته دل می خنده. درسته، اما این مشکل از ماست یا سن ما؟ این چیزیه که ما حاضر میشیم به عقب برگردیم تا به دستش بیاریم؟ به قیمت از دست دادن تمام چیزهایی که به دست آورده ایم؟ الان هم میشه واقعا شاد بود و از ته دل خندید. چرا نشه؟

بچه ها نیازمندند. بچه ها خیلی نیازمندند، به خیلی چیزها، به کمک. این نیاز فقط کمی به اون نیازی شباهت داره که طبیعتا در نوع بشر وجود داره برای ادامه حیات. این نیاز دست و پای آدم رو می بنده، نمی گذاره استقلال داشته باشه. بچه ها توانایی انجام خیلی کار ها را ندارند، یا از نظر فیزیکی یا جسمی یا اجازه اش را ندارند. از ایستادن روی پنجه پا تا بتواند بدون خواستن از مادرش اسباب بازی اش را بردارد گرفته تا رد شدن از خیابان. بچه ها حق انتخاب ندارند یا به مقدار کمی دارند، موهایشان را دیگران برایشان شانه می زنند و درست می کنند و اکثر اوقات پدر و مادرشان لباسی که قرار است آن ها تن کنند برایشان انتخاب می کنند. اگر آن ها را به خرید می برند به دلیل آن نیست که انتخاب با آن ها باشد، می خواهند سایز درست را بردارند. و اگر خیلی نظر فرزندشان برایشان اهمیتی داشته باشد پس از انتخاب اولیه از او می پرسند خوشش می اید و راضی هست یا نه.

انتخاب… با اضافه شدن سن انتخاب ها هم بزرگ تر می شوند و سخت تر اما آگاهی از داشتن این حق دلگرمی است. یک انسان بالغ دیگر "خوشت می آید؟" یا "راضی هستی؟" سرش نمی شود. او، حتی اگر انتخاب دیگری به نفعش باشد و این را هم بداند،باز هم معترض است.

لازم است بگویم این مسائلی که در مورد کودکی گفتم اعتراض نیست. هیچ کس از پدر و مادری انتظار ندارد به بچه اش بگوید هر کاری خواستی بکن یا هر کفشی خواستی بردار. ذهن یک بچه احتمالا هنوز به حدی رشد نکرده که بخواهد این تصمیم ها را بگیرد و این محدودیت است. و من از همین تعجب میکنم که چرا عده ای دوست دارند به دورانی برگردند که پر است از همین محدودیت ها.

"من میخوام این کار رو انجام بدم"

"بزرگ که شدی می تونی"

و آن ها که آرزوی بزرگ شدن را داشتند و "هم قد آدم بزرگ ها" شدن را، بازگشتن کودکی را می خواهند.

"پس من کی بزرگ می شم؟!"

چرا راضی نیستند؟ چرا توانایی هایشان را نمی بینند؟و آزادی را هر قدر کم حس نمی کنند؟چرا می خواهند کودک باشند اما دلشان را مثل یک کودک از کینه و نفرت و حسادت خالی نمی کنند؟ اگر می خواهند مثل یک کودک بدوند و جیغ بکشند خب بدوند و جیغ بکشند. چه ایرادی دارد؟ چرا به شیرینی حل مسئله ای که کودک از پس آن بر نمی اید فکر نمی کنند؟ می ترسم نکند این آرزو برای فرار و شانه خالی کردن از زیر بار مسئولت باشد.چرا با کمک به خوشان به جهان کمک نمی کنند؟

اما از یک چیز مطمئنم: می توان بزرگ بود و مثل یک کودک معصوم.

 

 

یادداشت شخصیSeptember 10, 2009 6:06 pm
 
 .از اینکه امروز مثل خیلی ها "خوشحال"  نیستم، ناراحت نیستم 
   .و از اینکه امروز مثل خیلی ها "ناراحت" نیستم، خوشحالم
یادداشت شخصی 1:53 am
 
!امروز دوستش نداشتم
افکار بی سر و ته 1:51 am
 
دیروز 9/9/2009 بود. همینطوری به نظرم جالب اومد. چیز دیگه ای نبود بهش فکر کنم گفتم شما هم مستفیض شید
افکار بی سر و تهAugust 31, 2009 12:37 am
 
خودت رو با مرغ و تخم مرغ خسته می کنی که چه؟
من این روزها به این فکر می کنم که زندان به خاطر وجود زندانی به وجود آمد یا زندانی به خاطر وجود زندان 
افکار بی سر و تهAugust 24, 2009 11:28 pm
 
 
چند روزیه که مدام دور خودم می چرخم و نمی دونم که می خواهم چی کار بکنم. احساس می کنم چیزی هست که می خواهم به آن دست پیدا کنم اما نمی دانم چی هست یا اصلا هست؟ چون به هر چیزی که فکر می کنم به نتیجه نمی رسم. اصلا فکرم هم خالی شده. تمایلات اخیرم نیستند که الان بخواهم راضی شده باشند، آرزوهای آینده ام نیستند که دلم بخواهند بر آورده شده باشند وقتی به این چیزها فکر می کنم متوجه می شوم که هر کدام از خواسته هایی که داشتم و بهشون نرسیدم هم اگر الان طوری بودند که من به دستشون آورده بودم باز من حالا، اینجا احساس خلا می کردم. اگر تمام برنامه های آینده ام الان محقق می شد هم باز من این آشفتگی را داشتم.
چیزی کمه. دنیام نا کامله اما این کمبود رو من فقط احساس می کنم، نمی بینمش. روز و شب سر جایشان هستند. من زنده ام، نفس می کشم، می خوابم، بیدار می شوم، غذا می خورم، حرف می زنم و هزارها کار دیگه ای رو که یک آدم زنده انجام میده رو انجام می دهم اما باز هم مغز من ارور می دهد. این دفعه قلب و مغزم یکی شدند.
می شینم چند تا آلبوم نگاه می کنم، از بچگی تا شاید تحت تاثیر گذشته ها قرار بگیرم، شاید دلم برای چیزی تنگ شده باشد.
 اما این کار اشتباهه. خاطرات معمولا منو تحت تاثیر قرار نمی دهند. گذشته از این من نمی دونم چی می خواهم، نمی دونم چمه پس این چیز شاید وجود نداشته باشه یا حداقل تا الان وجود نداشته پس نباید دنبالش توی گذشته گشت.
دیگه مغزم به انفجار نزدیک می شه. شروع می کنم به چیز هایی که اونقدر بزرگ باشند که توشون غرق بشم شاید این افکار منو ول کنند. از آسمون شروع می کنم، اینکه به کجا می رسه؟ یا دنیا ته داره؟ اگه داره چه شکلیه؟ همیشه وقتی این ذهنیات رو ادامه می دهم به یک دیوار آجری می رسم اما اون دیوار آجری هم پشتش یک چیزی هست لابد یک دیوار سیمانی و پشت اون؟ اما اگه پشتش چیزی نباشه؟ یعنی عدم باشه. دوباره می رسم به این حفره ای که توی مغزم شکل گرفته اینم می تونه عدم باشه اما مگه عدم می تونه جزیی از  یک هستی باشه؟ من هستم و فکر می کنم پس این تناقض رو چیکار کنم؟
این دفعه به جای نهایت مکان به نهایت زمان فکر می کنم: فکرمو از آخر شروع می کنم یعنی حیات جاودان؛ بدون اینکه جلوتر بروم برام خسته کننده میشه. نمی تونم هضمش کنم که هی هر روز زندگی از سر گرفته بشه و این کار رو بدون اینکه آخر داشته باشه انجام بدهم. کلافه کننده است. ترجیح می دهم بعد یک مدت دیگه نباشم. اما نبودن همان عدم نیست؟ دوباره یاد ذهنم افتادم. بر می گردم عقب تر،  اول دنیا. اما اولی بوده؟ به خدا فکر می کنم قطعا هر چیزی بوده باز هم خدا بوده اما خود خدا از چه وقت بوده؟ اگر زمانی بوده باشه که خدا نبوده پس چیزی او را به وجود آورده و اگر همچین چیزی بوده باشه فرض اول غلط می شود، اعتقادمان هم بر باد فنا می رود! پس می توان گفت خدا خودش خودش را به به وجود آورده اما در این صورت زمانی که تصور می کردیم خدا نبوده باز هم بوده و اگر از ابتدا بوده باشد زمان همینطور به عقب می رود یعنی زمان، آنطور که تصور می کنیم مانند نیمخط است، نیست و مانند یک خط راست از هر دو طرف به بی نهیت می رود. این بار به عدم نرسیدم اما باز هم گیج شدم! باز هم حواسم بر می گرده به اینکه دنبال چی هستم؟
نه حوصله ی کتاب خوندن دارم، نه فیلم دیدن. شعر و موسیقی می تونه کمی آرام بخش باشه پس می روم سمت اون ها، اما باز هم فایده ای نداره، فقط علامت سوال ها بیشتر می شه چون هر دویشان مرموز و کمی سربسته اند و تصمیم گیری رو به من واگذار می کنند.
زندگی کردن این چند روز خیلی سخت شده، نمی دونم این خلا رو چطور پر کنم (حتی شده فقط توی ذهنم) و این آزارم میده. از اتاقم می رم بیرون ببینم بقیه چکار می کند، یک کم نگاهشون می کنم ولی هیچ حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم. بر می گردم توی اتاق و دوباره در رو پشت سرم می بندم. لحظه هایی این فقدان اونقدر بزرگ میشه که فکر می کنم دیگه رها نمی شم ازش اما تنهایی قبلا قدرتش رو بهم نشون داده.
  
دیگرJuly 18, 2009 10:49 am

 

اگر مغز انسان چنان ساده می بود که ما از آن سر در می آوردیمء

هنوز چنان احمق بودیم که هیچ از آن سر در نمی آوردیم.

گردر

یادداشت شخصیJuly 16, 2009 1:47 pm


اینو همیشه می دونستم که بی توجهی، بد اخلاقی و استبداد قدرت نمیاره ولی تازه فهمیدم که عاقل بودن به تنهایی و پیرو دل نبودن هم مثل قبلی ها باعث قدرتمند شدن نمیشه. جدیدا متوجه شدم که مغز و قلب مکمل همدیگرند مثل ریسمان های یک طناب و برای داشتن قدرت واقعی ایندو باید به دور هم پیچیده شده باشند. اما من اینطور نبودم، احساس رو کنار گذاشته بودم و با یک منطق و عاقبت اندیشی خشک و خالی می گفتم که راه اینه. حتی وقت هایی که توی فکرم تصمیم می گرفتم به حرف قلبم گوش کنم در نهایت رفتار آخرم در جهت مخالف اون فکر حرکت می کرد.


سه سال پیش یکی به من گفت مث سنگ می مونی، اون موقع من ناراحت نشدم، حتی خوشحال هم شدم، احساس قدرت کردم. کاش ناراحت شده بودم، یک تکونی خورده بودم، فکر می کردم چی باعث می شه یکی بهت این حرفو بزنه. و بعدتر یکی از دوستام گفت تو برعکس من همیشه عقلت بر احساست غلبه می کنه چرا؟ چرا خودتو اذیت می کنی؟ و من الان می گم آخه عزیزم من دچار یک جور خود آزاری هستم! همین.


خود آزاریه که با یک عالمه دلیل و برهان بی سر و ته بخواهی روشتو توجیح کنی. به خاطر رسیدن به بزرگترین خواسته ی قلبم، به حرف مغزم گوش می دم. هه! از همه مزخرف تر همین بود! همه ی اینا منجر می شه به: مث سنگ می مونی. ولی فقط مثلش چون همه، رفتار آدم رو می بینند و همیشه هم معیار قضاوت، رفتار بوده…..درستم بوده فکر کنم.


البته وقتی میگم عقل گرا بودم به معنی اینکه خشک بودم نیست. توی تفریح کردن ها، خوشی ها و شادی ها و تو جمع دوستان شاد، پایه و گاهی دیوونه بودم، مادربزرگ نبودم! حرفی که دارم می زنم در مورد تصمیم های مهم تر و انتخاب های بزرگ زندگیه. تصمیم هایی که می تونست زیر بنای محکم شدن رو به وجود بیاره ولی قدرت واقعی از آن کسی است که احساسش هم دخیل باشه درست مثل کانت که میگه: "در ادراک ما از جهان هم <حس> دخالت دارد و هم <عقل>". کسی که بر احساساتش درپوش میذاره ممکنه در چشم بقیه محکم جلوه کنه اما این فقط ظاهرشه. حتی مقاوم ترین آدم ها هم بعد از مدتی توی تنهایی و پیش خودشون ضعف رو احساس می کنند و همین کافیه تا از پا درشون بیاره. تا اعتماد آدم رو ازش بگیره.


یک زمانی قبول داشتم که می اندیشم پس هستم اما الان وقتی می اندیشم هنوز نیستم، تا احساس نباشه نیستم. البته کسی هم که همیشه پیرو قلبشه آدم موجهی نیست. قلب و مغز باید با هم کار کنند. کنار گذاشتن یکیشون یعنی نقصان، نقصان یعنی ضعف داشتن و ضعف داشتن یعنی قدرت نداشتن

افکار بی سر و ته, یادداشت شخصیJuly 5, 2009 7:22 pm

عذاب آوره که انتخاب من، کار من فقط منو تحت تاثیر قرار نمی ده.ء
ادامه ی این تصمیم مهمتره، اگر بی خیال بشم دیگه ممکنه فرصتی برام پیش نیاد.ء
دلم مدام تنگ میشه، ذهنم مدام خسته میشه، چرا فریاد ها بی صدا شدن؟!ء
ترس! سعی می کنم لهش کنم. شک! سعی می کنم تبدیلش کنم. بهانه نداشتن هولناکه، بهانه اگه درست نگاه کنی فراره اما لااقل التیام بخش بود.ء
دوراهی رفتن و برگشتن، موندنی در کار نیست. ترس از او باعث می شود و دوباره ترس از او باعث می شود.ء
به گذر زمان نگاه می کنم، به بچگی، به نوجوانی، به پارسال این موقع حتی! راست می گن زمان زود میگذره ؟ خب بلاخره هر چیزی یک روز تموم میشه؛ دلیلی نداره وقتی تموم شد بگیم مثل برق گذشت که!ء
یک قایق تا کی می تونه به دور از خشکی که ترکش کرده تو اقیانوس شناور باشه ؟ سرگردون باشه؟! به خشکی می رسه اما زمان مثل برق میگذره آیا ؟ اگه کشتی نباشه، قایق باشه. نه اگه کشتی باشه ولی کوچیک باشه، ضعیف باشه. اگه طوفان بشه، قدرت موج بیشتر از کشتیه باشه، تحمل نکنه، بشکنه، خورد شه…ء
نه نمیشه!ء
من قویم! هستم!ء
به یکی گفتم اگر به خاطر ترس از شکست قدم اولو بر نداری،  یک دفعه نمی تونی قدم آخرو برداری. اون موقع متوجه قدرت این کلمات نبودم، شعار دادم. الان میدونم
حتی شکسته شدن زیر موج بهتر از موندنه، مرداب شدنه!ء
اما من قویم

قوی باش!ء

یادداشت شخصیMay 24, 2009 1:32 am

 

یک انسان بزرگی میگفت بعضی ها دیوونه ی خدایی هستند بعضی ها هم گاهی دیوونه میشن!ه

یه چیز دیگه: اینکه آدم دنبال دلیل نگرده یعنی دیوونه است؟ه

فعلا به درک ناقصی از این رسیدم که اگه قراره سانسوری باشی بهتره نباشی. چطوره که ما اگه یکی حرف هامونو از یک فیلتر بگذرونه سریع واکنش نشون می دهیم(که باید همین کارو بکنیم) اما خودمون پشت سر هم پشت یک رفتاردیگه قایم شدیم؟! (البته چون گفتم درک ناقص پس این، دلیلی بر اتفاقات اخیر نیست).ه 

کار من هیچ ربطی به کنکور و چرندیاتی از این دست نداشت

همین

——————————————————-

کاملا به ربطه!!ه*