خوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی
شاملوخوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی
شاملو
شما هم جزو اون دسته از آدم هایی هستید که مدام آرزو می کند به دوران راحت و بی دغدغه ی کودکی بر گردند؟
اما من اینطوری نیستم. دوران کودکی من بد نبوده. توش غم و سختی نبوده اما گذشته و من دلم نمی خواد دوباره تکرار بشه. یک مرحله ای بوده که باید طی می شده و طی شده پس دیگه غیر از خاطراتش چیزی نمی مونه.
من نمی دونم چرا بعضی ها خیال می کند خوشبخت ترین آدم ها ، بچه ها اند، شاد ترینشون. اما اینطور نیست. لااقل به نظر من اینطور نیست. بچه ها ضعیف اند. بچه ها به مراقبت احتیاج دارند. بچه ها وقتی دستشون به چیزی که می خواهند نمی رسه گریه می کنند و قضیه وقتی بغرنج میشه که اون چیز خیلی کوچیک و بی ارزش هم باشه،لازم ندارم کسی بگه مشکلات آدم ها با رشد خودشون بزگ می شه، اینو خودم می دونم اما باز هم متوسط زمان و دفعاتی که یک بچه در روز گریه می کنه خیلی خیلی بیشتر از یک آدم بزرگسال است. مقایسش سخت نیست.
ممکنه خیلی ها معتقد باشند اگر کودکی موقع ناراحتی احساس می کنه که همه ی کشتی هاش شکسته در مقابلش، زمان خوشحالی هم واقعا خوشحاله، فقط خوشحاله، از ته دل می خنده. درسته، اما این مشکل از ماست یا سن ما؟ این چیزیه که ما حاضر میشیم به عقب برگردیم تا به دستش بیاریم؟ به قیمت از دست دادن تمام چیزهایی که به دست آورده ایم؟ الان هم میشه واقعا شاد بود و از ته دل خندید. چرا نشه؟
بچه ها نیازمندند. بچه ها خیلی نیازمندند، به خیلی چیزها، به کمک. این نیاز فقط کمی به اون نیازی شباهت داره که طبیعتا در نوع بشر وجود داره برای ادامه حیات. این نیاز دست و پای آدم رو می بنده، نمی گذاره استقلال داشته باشه. بچه ها توانایی انجام خیلی کار ها را ندارند، یا از نظر فیزیکی یا جسمی یا اجازه اش را ندارند. از ایستادن روی پنجه پا تا بتواند بدون خواستن از مادرش اسباب بازی اش را بردارد گرفته تا رد شدن از خیابان. بچه ها حق انتخاب ندارند یا به مقدار کمی دارند، موهایشان را دیگران برایشان شانه می زنند و درست می کنند و اکثر اوقات پدر و مادرشان لباسی که قرار است آن ها تن کنند برایشان انتخاب می کنند. اگر آن ها را به خرید می برند به دلیل آن نیست که انتخاب با آن ها باشد، می خواهند سایز درست را بردارند. و اگر خیلی نظر فرزندشان برایشان اهمیتی داشته باشد پس از انتخاب اولیه از او می پرسند خوشش می اید و راضی هست یا نه.
انتخاب… با اضافه شدن سن انتخاب ها هم بزرگ تر می شوند و سخت تر اما آگاهی از داشتن این حق دلگرمی است. یک انسان بالغ دیگر "خوشت می آید؟" یا "راضی هستی؟" سرش نمی شود. او، حتی اگر انتخاب دیگری به نفعش باشد و این را هم بداند،باز هم معترض است.
لازم است بگویم این مسائلی که در مورد کودکی گفتم اعتراض نیست. هیچ کس از پدر و مادری انتظار ندارد به بچه اش بگوید هر کاری خواستی بکن یا هر کفشی خواستی بردار. ذهن یک بچه احتمالا هنوز به حدی رشد نکرده که بخواهد این تصمیم ها را بگیرد و این محدودیت است. و من از همین تعجب میکنم که چرا عده ای دوست دارند به دورانی برگردند که پر است از همین محدودیت ها.
"من میخوام این کار رو انجام بدم"
"بزرگ که شدی می تونی"و آن ها که آرزوی بزرگ شدن را داشتند و "هم قد آدم بزرگ ها" شدن را، بازگشتن کودکی را می خواهند.
"پس من کی بزرگ می شم؟!"
چرا راضی نیستند؟ چرا توانایی هایشان را نمی بینند؟و آزادی را هر قدر کم حس نمی کنند؟چرا می خواهند کودک باشند اما دلشان را مثل یک کودک از کینه و نفرت و حسادت خالی نمی کنند؟ اگر می خواهند مثل یک کودک بدوند و جیغ بکشند خب بدوند و جیغ بکشند. چه ایرادی دارد؟ چرا به شیرینی حل مسئله ای که کودک از پس آن بر نمی اید فکر نمی کنند؟ می ترسم نکند این آرزو برای فرار و شانه خالی کردن از زیر بار مسئولت باشد.چرا با کمک به خوشان به جهان کمک نمی کنند؟
اما از یک چیز مطمئنم: می توان بزرگ بود و مثل یک کودک معصوم.
اگر مغز انسان چنان ساده می بود که ما از آن سر در می آوردیمء
هنوز چنان احمق بودیم که هیچ از آن سر در نمی آوردیم.
گردر
اینو همیشه می دونستم که بی توجهی، بد اخلاقی و استبداد قدرت نمیاره ولی تازه فهمیدم که عاقل بودن به تنهایی و پیرو دل نبودن هم مثل قبلی ها باعث قدرتمند شدن نمیشه. جدیدا متوجه شدم که مغز و قلب مکمل همدیگرند مثل ریسمان های یک طناب و برای داشتن قدرت واقعی ایندو باید به دور هم پیچیده شده باشند. اما من اینطور نبودم، احساس رو کنار گذاشته بودم و با یک منطق و عاقبت اندیشی خشک و خالی می گفتم که راه اینه. حتی وقت هایی که توی فکرم تصمیم می گرفتم به حرف قلبم گوش کنم در نهایت رفتار آخرم در جهت مخالف اون فکر حرکت می کرد. سه سال پیش یکی به من گفت مث سنگ می مونی، اون موقع من ناراحت نشدم، حتی خوشحال هم شدم، احساس قدرت کردم. کاش ناراحت شده بودم، یک تکونی خورده بودم، فکر می کردم چی باعث می شه یکی بهت این حرفو بزنه. و بعدتر یکی از دوستام گفت تو برعکس من همیشه عقلت بر احساست غلبه می کنه چرا؟ چرا خودتو اذیت می کنی؟ و من الان می گم آخه عزیزم من دچار یک جور خود آزاری هستم! همین. خود آزاریه که با یک عالمه دلیل و برهان بی سر و ته بخواهی روشتو توجیح کنی. به خاطر رسیدن به بزرگترین خواسته ی قلبم، به حرف مغزم گوش می دم. هه! از همه مزخرف تر همین بود! همه ی اینا منجر می شه به: مث سنگ می مونی. ولی فقط مثلش چون همه، رفتار آدم رو می بینند و همیشه هم معیار قضاوت، رفتار بوده…..درستم بوده فکر کنم. البته وقتی میگم عقل گرا بودم به معنی اینکه خشک بودم نیست. توی تفریح کردن ها، خوشی ها و شادی ها و تو جمع دوستان شاد، پایه و گاهی دیوونه بودم، مادربزرگ نبودم! حرفی که دارم می زنم در مورد تصمیم های مهم تر و انتخاب های بزرگ زندگیه. تصمیم هایی که می تونست زیر بنای محکم شدن رو به وجود بیاره ولی قدرت واقعی از آن کسی است که احساسش هم دخیل باشه درست مثل کانت که میگه: "در ادراک ما از جهان هم <حس> دخالت دارد و هم <عقل>". کسی که بر احساساتش درپوش میذاره ممکنه در چشم بقیه محکم جلوه کنه اما این فقط ظاهرشه. حتی مقاوم ترین آدم ها هم بعد از مدتی توی تنهایی و پیش خودشون ضعف رو احساس می کنند و همین کافیه تا از پا درشون بیاره. تا اعتماد آدم رو ازش بگیره. یک زمانی قبول داشتم که می اندیشم پس هستم اما الان وقتی می اندیشم هنوز نیستم، تا احساس نباشه نیستم. البته کسی هم که همیشه پیرو قلبشه آدم موجهی نیست. قلب و مغز باید با هم کار کنند. کنار گذاشتن یکیشون یعنی نقصان، نقصان یعنی ضعف داشتن و ضعف داشتن یعنی قدرت نداشتن