MARYLAND

افکار بی سر و تهJanuary 23, 2009 7:17 pm

سلام

یک درخواست دارم ازتون. میشه هرکس این پست رو می خونه توی کامنت شعر اتل متل رو بذاره. باور کنید سر کاری نیست. دلیلشو تو پست بعد میگم.ه

لطفا چه منو می شناسید چه نه و چه من می شناسمتون چه نمی شناسم این کار رو بکنید. اگر هم خواستید اسمتون رو نذارید 

ممنون

افکار بی سر و ته, یادداشت شخصیJanuary 12, 2009 4:17 pm

اووه!! تموم شد. یعنی تمومش کردم. دلم می خواست بیشتر ادامه کنه اما یه چیزی بهم می گفت نباید. دلم می خواست بیشتر تنهایی رو تجربه کنم! اما ترسیدم اینم مثل خیلی چیزای دیگه که برام عادی شده عادی بشه اون وقت دیگه چیزی نیست که بخواهم ازش لذت ببرم. آره باید تمومش میکردم که بعد دوباره توی یک شرایط دیگه مثل اونی که برام پیش اومد یا متفاوت با اون بتونم دوباره به تنهایی پناه ببرم، فقط خودم باشم و خودم. به نظرم این اصلا بد نیست؛ یکی از نعمت هایی است که بشر میتونه گاهی انتخابش کنه تا با یک سری چیزا کنار بیاد، یا با خودش یا اصلا کنار نیاد!ه

تو این مدت من کلی از با خودم بودن لذت بردم. مثل یک خلسه می مونه ، یک مستی. برای همین اصلا دلم نمی خواست کسی رو توی تنهاییم راه بدم. می خواستم تنهای تنها از تموم اون افکار، کلمات، صحنه ها استفاده کنم. دلم نمی خواست این خوشی خاص رو با کسی قسمت کنم. اونا مال خود خودم بودند، شخصی ترین چیزایی که یک آدم می تونه با خودش داشته باشه و این طرف و اون طرف ببره بدون اینکه حواسش باشه بعد یهو از ناخودآگاهش بپرن تو خودآگاهش و شروع به جلب توجه کنند. ان موقع می خواهی از تمام جسم هایی که با دوتا پا این طرف و اون طرف میرن کناره گیری کنی و اگه لازم شد فقط به خاطره هات با اون ها فکر کنی؛ بعضی وقت ها با تمسخر گاهی هم با تحسین بهشون بخندی، گاهی به خاطر کارهات عصبانی بشی گاهی هم اون قدر ناراحت بشی که انگار تمام غم دنیا رو داری به دوش می کشی (اصلا برای من با همین ناراحتی شروع شد) و همینطور احساس های متفاوت را پشت سر هم تجربه کنی، احساس هایی که وقتی در غالب کلمه بیان می شوند شاید بی معنی می شن شاید هم نمود واقعی خودشون (ممکنه برای همین باشه که آدم وقتی احساسشو بیان میکنه به اصطلاح درد و دل می کنه احساس می کنه خالی شده چون وقتی با کلمه بیان میشن ساده میشن و تو فکر میکنی ذهنت به خاطر چه چیز ساده ای در گیر بوده) اما شک دارم دومی باشه چون در این صورت بعد یک مدت دوباره این احساسات آدم طغیان نمی کرد و مثل خوره به جونش نمی افتاد، این فقط یک جور مسکنه که دردتو ساکت کنه اما اثرش موقته بعد زمان که میگذره میبینی با یک چیز بزرگ تر روبرو شدی. برای همین باید تو لاک خودت فرو بری و یک سری مسایل رو برای خودت، فقط برای خودت، حل کنی و بعد وارد عمل شی!ه

من نمیخواستم اون هایی که گفتم برام پیش باد. نمی شینم. می خواستم خودمو بیان کنم اما تا وقتی خودمو کامل نشناسم امکانش نیست. به اولین پستم با تمسخر نگاه میکنم. واقعا من چی فکر کردم اون موقع؟! باید اسم اینجا رو می گذاشتم مری آیلند . وقتی نگاه می کنم میبینم هنوز قسمت یادداشت گوشیم پرتر از آرشیو وبلاگمه. هنوز ترجیح میدم کشف کنم تا منتشر. حتی در موقع های که در ظاهر تصمیم میگیرم با بقیه باشم هم این تنهایی جای خودش رو داره. اصلا بخشی از زندگیم نیست بخشی از منه. همینه که گاهی دیوونش میشم و بیشتر برای خودم ابراز فردیت میکنم. همینه که منو بی نیاز از آدما میکنه. دیگران در نهایت تو رو اون طوری توی ذهنشون می سازند که خودشون دلشون می خواد تو باشی اما ارزش تو برای خودت چیزی است که نباید به راحتی از دستش بدی