اگر مغز انسان چنان ساده می بود که ما از آن سر در می آوردیمء
هنوز چنان احمق بودیم که هیچ از آن سر در نمی آوردیم.
گردر
اگر مغز انسان چنان ساده می بود که ما از آن سر در می آوردیمء
هنوز چنان احمق بودیم که هیچ از آن سر در نمی آوردیم.
گردر
اینو همیشه می دونستم که بی توجهی، بد اخلاقی و استبداد قدرت نمیاره ولی تازه فهمیدم که عاقل بودن به تنهایی و پیرو دل نبودن هم مثل قبلی ها باعث قدرتمند شدن نمیشه. جدیدا متوجه شدم که مغز و قلب مکمل همدیگرند مثل ریسمان های یک طناب و برای داشتن قدرت واقعی ایندو باید به دور هم پیچیده شده باشند. اما من اینطور نبودم، احساس رو کنار گذاشته بودم و با یک منطق و عاقبت اندیشی خشک و خالی می گفتم که راه اینه. حتی وقت هایی که توی فکرم تصمیم می گرفتم به حرف قلبم گوش کنم در نهایت رفتار آخرم در جهت مخالف اون فکر حرکت می کرد. سه سال پیش یکی به من گفت مث سنگ می مونی، اون موقع من ناراحت نشدم، حتی خوشحال هم شدم، احساس قدرت کردم. کاش ناراحت شده بودم، یک تکونی خورده بودم، فکر می کردم چی باعث می شه یکی بهت این حرفو بزنه. و بعدتر یکی از دوستام گفت تو برعکس من همیشه عقلت بر احساست غلبه می کنه چرا؟ چرا خودتو اذیت می کنی؟ و من الان می گم آخه عزیزم من دچار یک جور خود آزاری هستم! همین. خود آزاریه که با یک عالمه دلیل و برهان بی سر و ته بخواهی روشتو توجیح کنی. به خاطر رسیدن به بزرگترین خواسته ی قلبم، به حرف مغزم گوش می دم. هه! از همه مزخرف تر همین بود! همه ی اینا منجر می شه به: مث سنگ می مونی. ولی فقط مثلش چون همه، رفتار آدم رو می بینند و همیشه هم معیار قضاوت، رفتار بوده…..درستم بوده فکر کنم. البته وقتی میگم عقل گرا بودم به معنی اینکه خشک بودم نیست. توی تفریح کردن ها، خوشی ها و شادی ها و تو جمع دوستان شاد، پایه و گاهی دیوونه بودم، مادربزرگ نبودم! حرفی که دارم می زنم در مورد تصمیم های مهم تر و انتخاب های بزرگ زندگیه. تصمیم هایی که می تونست زیر بنای محکم شدن رو به وجود بیاره ولی قدرت واقعی از آن کسی است که احساسش هم دخیل باشه درست مثل کانت که میگه: "در ادراک ما از جهان هم <حس> دخالت دارد و هم <عقل>". کسی که بر احساساتش درپوش میذاره ممکنه در چشم بقیه محکم جلوه کنه اما این فقط ظاهرشه. حتی مقاوم ترین آدم ها هم بعد از مدتی توی تنهایی و پیش خودشون ضعف رو احساس می کنند و همین کافیه تا از پا درشون بیاره. تا اعتماد آدم رو ازش بگیره. یک زمانی قبول داشتم که می اندیشم پس هستم اما الان وقتی می اندیشم هنوز نیستم، تا احساس نباشه نیستم. البته کسی هم که همیشه پیرو قلبشه آدم موجهی نیست. قلب و مغز باید با هم کار کنند. کنار گذاشتن یکیشون یعنی نقصان، نقصان یعنی ضعف داشتن و ضعف داشتن یعنی قدرت نداشتن
عذاب آوره که انتخاب من، کار من فقط منو تحت تاثیر قرار نمی ده.ء
ادامه ی این تصمیم مهمتره، اگر بی خیال بشم دیگه ممکنه فرصتی برام پیش نیاد.ء
دلم مدام تنگ میشه، ذهنم مدام خسته میشه، چرا فریاد ها بی صدا شدن؟!ء
ترس! سعی می کنم لهش کنم. شک! سعی می کنم تبدیلش کنم. بهانه نداشتن هولناکه، بهانه اگه درست نگاه کنی فراره اما لااقل التیام بخش بود.ء
دوراهی رفتن و برگشتن، موندنی در کار نیست. ترس از او باعث می شود و دوباره ترس از او باعث می شود.ء
به گذر زمان نگاه می کنم، به بچگی، به نوجوانی، به پارسال این موقع حتی! راست می گن زمان زود میگذره ؟ خب بلاخره هر چیزی یک روز تموم میشه؛ دلیلی نداره وقتی تموم شد بگیم مثل برق گذشت که!ء
یک قایق تا کی می تونه به دور از خشکی که ترکش کرده تو اقیانوس شناور باشه ؟ سرگردون باشه؟! به خشکی می رسه اما زمان مثل برق میگذره آیا ؟ اگه کشتی نباشه، قایق باشه. نه اگه کشتی باشه ولی کوچیک باشه، ضعیف باشه. اگه طوفان بشه، قدرت موج بیشتر از کشتیه باشه، تحمل نکنه، بشکنه، خورد شه…ء
نه نمیشه!ء
من قویم! هستم!ء
به یکی گفتم اگر به خاطر ترس از شکست قدم اولو بر نداری، یک دفعه نمی تونی قدم آخرو برداری. اون موقع متوجه قدرت این کلمات نبودم، شعار دادم. الان میدونم
حتی شکسته شدن زیر موج بهتر از موندنه، مرداب شدنه!ء
اما من قویمقوی باش!ء