عذاب آوره که انتخاب من، کار من فقط منو تحت تاثیر قرار نمی ده.ء
ادامه ی این تصمیم مهمتره، اگر بی خیال بشم دیگه ممکنه فرصتی برام پیش نیاد.ء
دلم مدام تنگ میشه، ذهنم مدام خسته میشه، چرا فریاد ها بی صدا شدن؟!ء
ترس! سعی می کنم لهش کنم. شک! سعی می کنم تبدیلش کنم. بهانه نداشتن هولناکه، بهانه اگه درست نگاه کنی فراره اما لااقل التیام بخش بود.ء
دوراهی رفتن و برگشتن، موندنی در کار نیست. ترس از او باعث می شود و دوباره ترس از او باعث می شود.ء
به گذر زمان نگاه می کنم، به بچگی، به نوجوانی، به پارسال این موقع حتی! راست می گن زمان زود میگذره ؟ خب بلاخره هر چیزی یک روز تموم میشه؛ دلیلی نداره وقتی تموم شد بگیم مثل برق گذشت که!ء
یک قایق تا کی می تونه به دور از خشکی که ترکش کرده تو اقیانوس شناور باشه ؟ سرگردون باشه؟! به خشکی می رسه اما زمان مثل برق میگذره آیا ؟ اگه کشتی نباشه، قایق باشه. نه اگه کشتی باشه ولی کوچیک باشه، ضعیف باشه. اگه طوفان بشه، قدرت موج بیشتر از کشتیه باشه، تحمل نکنه، بشکنه، خورد شه…ء
نه نمیشه!ء
من قویم! هستم!ء
به یکی گفتم اگر به خاطر ترس از شکست قدم اولو بر نداری،  یک دفعه نمی تونی قدم آخرو برداری. اون موقع متوجه قدرت این کلمات نبودم، شعار دادم. الان میدونم
حتی شکسته شدن زیر موج بهتر از موندنه، مرداب شدنه!ء
اما من قویم

قوی باش!ء