چند روزیه که مدام دور خودم می چرخم و نمی دونم که می خواهم چی کار بکنم. احساس می کنم چیزی هست که می خواهم به آن دست پیدا کنم اما نمی دانم چی هست یا اصلا هست؟ چون به هر چیزی که فکر می کنم به نتیجه نمی رسم. اصلا فکرم هم خالی شده. تمایلات اخیرم نیستند که الان بخواهم راضی شده باشند، آرزوهای آینده ام نیستند که دلم بخواهند بر آورده شده باشند وقتی به این چیزها فکر می کنم متوجه می شوم که هر کدام از خواسته هایی که داشتم و بهشون نرسیدم هم اگر الان طوری بودند که من به دستشون آورده بودم باز من حالا، اینجا احساس خلا می کردم. اگر تمام برنامه های آینده ام الان محقق می شد هم باز من این آشفتگی را داشتم.
چیزی کمه. دنیام نا کامله اما این کمبود رو من فقط احساس می کنم، نمی بینمش. روز و شب سر جایشان هستند. من زنده ام، نفس می کشم، می خوابم، بیدار می شوم، غذا می خورم، حرف می زنم و هزارها کار دیگه ای رو که یک آدم زنده انجام میده رو انجام می دهم اما باز هم مغز من ارور می دهد. این دفعه قلب و مغزم یکی شدند.
می شینم چند تا آلبوم نگاه می کنم، از بچگی تا شاید تحت تاثیر گذشته ها قرار بگیرم، شاید دلم برای چیزی تنگ شده باشد.
 اما این کار اشتباهه. خاطرات معمولا منو تحت تاثیر قرار نمی دهند. گذشته از این من نمی دونم چی می خواهم، نمی دونم چمه پس این چیز شاید وجود نداشته باشه یا حداقل تا الان وجود نداشته پس نباید دنبالش توی گذشته گشت.
دیگه مغزم به انفجار نزدیک می شه. شروع می کنم به چیز هایی که اونقدر بزرگ باشند که توشون غرق بشم شاید این افکار منو ول کنند. از آسمون شروع می کنم، اینکه به کجا می رسه؟ یا دنیا ته داره؟ اگه داره چه شکلیه؟ همیشه وقتی این ذهنیات رو ادامه می دهم به یک دیوار آجری می رسم اما اون دیوار آجری هم پشتش یک چیزی هست لابد یک دیوار سیمانی و پشت اون؟ اما اگه پشتش چیزی نباشه؟ یعنی عدم باشه. دوباره می رسم به این حفره ای که توی مغزم شکل گرفته اینم می تونه عدم باشه اما مگه عدم می تونه جزیی از  یک هستی باشه؟ من هستم و فکر می کنم پس این تناقض رو چیکار کنم؟
این دفعه به جای نهایت مکان به نهایت زمان فکر می کنم: فکرمو از آخر شروع می کنم یعنی حیات جاودان؛ بدون اینکه جلوتر بروم برام خسته کننده میشه. نمی تونم هضمش کنم که هی هر روز زندگی از سر گرفته بشه و این کار رو بدون اینکه آخر داشته باشه انجام بدهم. کلافه کننده است. ترجیح می دهم بعد یک مدت دیگه نباشم. اما نبودن همان عدم نیست؟ دوباره یاد ذهنم افتادم. بر می گردم عقب تر،  اول دنیا. اما اولی بوده؟ به خدا فکر می کنم قطعا هر چیزی بوده باز هم خدا بوده اما خود خدا از چه وقت بوده؟ اگر زمانی بوده باشه که خدا نبوده پس چیزی او را به وجود آورده و اگر همچین چیزی بوده باشه فرض اول غلط می شود، اعتقادمان هم بر باد فنا می رود! پس می توان گفت خدا خودش خودش را به به وجود آورده اما در این صورت زمانی که تصور می کردیم خدا نبوده باز هم بوده و اگر از ابتدا بوده باشد زمان همینطور به عقب می رود یعنی زمان، آنطور که تصور می کنیم مانند نیمخط است، نیست و مانند یک خط راست از هر دو طرف به بی نهیت می رود. این بار به عدم نرسیدم اما باز هم گیج شدم! باز هم حواسم بر می گرده به اینکه دنبال چی هستم؟
نه حوصله ی کتاب خوندن دارم، نه فیلم دیدن. شعر و موسیقی می تونه کمی آرام بخش باشه پس می روم سمت اون ها، اما باز هم فایده ای نداره، فقط علامت سوال ها بیشتر می شه چون هر دویشان مرموز و کمی سربسته اند و تصمیم گیری رو به من واگذار می کنند.
زندگی کردن این چند روز خیلی سخت شده، نمی دونم این خلا رو چطور پر کنم (حتی شده فقط توی ذهنم) و این آزارم میده. از اتاقم می رم بیرون ببینم بقیه چکار می کند، یک کم نگاهشون می کنم ولی هیچ حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم. بر می گردم توی اتاق و دوباره در رو پشت سرم می بندم. لحظه هایی این فقدان اونقدر بزرگ میشه که فکر می کنم دیگه رها نمی شم ازش اما تنهایی قبلا قدرتش رو بهم نشون داده.