افکار بی سر و تهAugust 24, 2009 11:28 pm
چند روزیه که مدام دور خودم می چرخم و نمی دونم که می خواهم چی کار بکنم. احساس می کنم چیزی هست که می خواهم به آن دست پیدا کنم اما نمی دانم چی هست یا اصلا هست؟ چون به هر چیزی که فکر می کنم به نتیجه نمی رسم. اصلا فکرم هم خالی شده. تمایلات اخیرم نیستند که الان بخواهم راضی شده باشند، آرزوهای آینده ام نیستند که دلم بخواهند بر آورده شده باشند وقتی به این چیزها فکر می کنم متوجه می شوم که هر کدام از خواسته هایی که داشتم و بهشون نرسیدم هم اگر الان طوری بودند که من به دستشون آورده بودم باز من حالا، اینجا احساس خلا می کردم. اگر تمام برنامه های آینده ام الان محقق می شد هم باز من این آشفتگی را داشتم.
چیزی کمه. دنیام نا کامله اما این کمبود رو من فقط احساس می کنم، نمی بینمش. روز و شب سر جایشان هستند. من زنده ام، نفس می کشم، می خوابم، بیدار می شوم، غذا می خورم، حرف می زنم و هزارها کار دیگه ای رو که یک آدم زنده انجام میده رو انجام می دهم اما باز هم مغز من ارور می دهد. این دفعه قلب و مغزم یکی شدند.
می شینم چند تا آلبوم نگاه می کنم، از بچگی تا شاید تحت تاثیر گذشته ها قرار بگیرم، شاید دلم برای چیزی تنگ شده باشد.
اما این کار اشتباهه. خاطرات معمولا منو تحت تاثیر قرار نمی دهند. گذشته از این من نمی دونم چی می خواهم، نمی دونم چمه پس این چیز شاید وجود نداشته باشه یا حداقل تا الان وجود نداشته پس نباید دنبالش توی گذشته گشت.
دیگه مغزم به انفجار نزدیک می شه. شروع می کنم به چیز هایی که اونقدر بزرگ باشند که توشون غرق بشم شاید این افکار منو ول کنند. از آسمون شروع می کنم، اینکه به کجا می رسه؟ یا دنیا ته داره؟ اگه داره چه شکلیه؟ همیشه وقتی این ذهنیات رو ادامه می دهم به یک دیوار آجری می رسم اما اون دیوار آجری هم پشتش یک چیزی هست لابد یک دیوار سیمانی و پشت اون؟ اما اگه پشتش چیزی نباشه؟ یعنی عدم باشه. دوباره می رسم به این حفره ای که توی مغزم شکل گرفته اینم می تونه عدم باشه اما مگه عدم می تونه جزیی از یک هستی باشه؟ من هستم و فکر می کنم پس این تناقض رو چیکار کنم؟
این دفعه به جای نهایت مکان به نهایت زمان فکر می کنم: فکرمو از آخر شروع می کنم یعنی حیات جاودان؛ بدون اینکه جلوتر بروم برام خسته کننده میشه. نمی تونم هضمش کنم که هی هر روز زندگی از سر گرفته بشه و این کار رو بدون اینکه آخر داشته باشه انجام بدهم. کلافه کننده است. ترجیح می دهم بعد یک مدت دیگه نباشم. اما نبودن همان عدم نیست؟ دوباره یاد ذهنم افتادم. بر می گردم عقب تر، اول دنیا. اما اولی بوده؟ به خدا فکر می کنم قطعا هر چیزی بوده باز هم خدا بوده اما خود خدا از چه وقت بوده؟ اگر زمانی بوده باشه که خدا نبوده پس چیزی او را به وجود آورده و اگر همچین چیزی بوده باشه فرض اول غلط می شود، اعتقادمان هم بر باد فنا می رود! پس می توان گفت خدا خودش خودش را به به وجود آورده اما در این صورت زمانی که تصور می کردیم خدا نبوده باز هم بوده و اگر از ابتدا بوده باشد زمان همینطور به عقب می رود یعنی زمان، آنطور که تصور می کنیم مانند نیمخط است، نیست و مانند یک خط راست از هر دو طرف به بی نهیت می رود. این بار به عدم نرسیدم اما باز هم گیج شدم! باز هم حواسم بر می گرده به اینکه دنبال چی هستم؟
نه حوصله ی کتاب خوندن دارم، نه فیلم دیدن. شعر و موسیقی می تونه کمی آرام بخش باشه پس می روم سمت اون ها، اما باز هم فایده ای نداره، فقط علامت سوال ها بیشتر می شه چون هر دویشان مرموز و کمی سربسته اند و تصمیم گیری رو به من واگذار می کنند.
زندگی کردن این چند روز خیلی سخت شده، نمی دونم این خلا رو چطور پر کنم (حتی شده فقط توی ذهنم) و این آزارم میده. از اتاقم می رم بیرون ببینم بقیه چکار می کند، یک کم نگاهشون می کنم ولی هیچ حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم. بر می گردم توی اتاق و دوباره در رو پشت سرم می بندم. لحظه هایی این فقدان اونقدر بزرگ میشه که فکر می کنم دیگه رها نمی شم ازش اما تنهایی قبلا قدرتش رو بهم نشون داده.
چیزی کمه. دنیام نا کامله اما این کمبود رو من فقط احساس می کنم، نمی بینمش. روز و شب سر جایشان هستند. من زنده ام، نفس می کشم، می خوابم، بیدار می شوم، غذا می خورم، حرف می زنم و هزارها کار دیگه ای رو که یک آدم زنده انجام میده رو انجام می دهم اما باز هم مغز من ارور می دهد. این دفعه قلب و مغزم یکی شدند.
می شینم چند تا آلبوم نگاه می کنم، از بچگی تا شاید تحت تاثیر گذشته ها قرار بگیرم، شاید دلم برای چیزی تنگ شده باشد.
اما این کار اشتباهه. خاطرات معمولا منو تحت تاثیر قرار نمی دهند. گذشته از این من نمی دونم چی می خواهم، نمی دونم چمه پس این چیز شاید وجود نداشته باشه یا حداقل تا الان وجود نداشته پس نباید دنبالش توی گذشته گشت.
دیگه مغزم به انفجار نزدیک می شه. شروع می کنم به چیز هایی که اونقدر بزرگ باشند که توشون غرق بشم شاید این افکار منو ول کنند. از آسمون شروع می کنم، اینکه به کجا می رسه؟ یا دنیا ته داره؟ اگه داره چه شکلیه؟ همیشه وقتی این ذهنیات رو ادامه می دهم به یک دیوار آجری می رسم اما اون دیوار آجری هم پشتش یک چیزی هست لابد یک دیوار سیمانی و پشت اون؟ اما اگه پشتش چیزی نباشه؟ یعنی عدم باشه. دوباره می رسم به این حفره ای که توی مغزم شکل گرفته اینم می تونه عدم باشه اما مگه عدم می تونه جزیی از یک هستی باشه؟ من هستم و فکر می کنم پس این تناقض رو چیکار کنم؟
این دفعه به جای نهایت مکان به نهایت زمان فکر می کنم: فکرمو از آخر شروع می کنم یعنی حیات جاودان؛ بدون اینکه جلوتر بروم برام خسته کننده میشه. نمی تونم هضمش کنم که هی هر روز زندگی از سر گرفته بشه و این کار رو بدون اینکه آخر داشته باشه انجام بدهم. کلافه کننده است. ترجیح می دهم بعد یک مدت دیگه نباشم. اما نبودن همان عدم نیست؟ دوباره یاد ذهنم افتادم. بر می گردم عقب تر، اول دنیا. اما اولی بوده؟ به خدا فکر می کنم قطعا هر چیزی بوده باز هم خدا بوده اما خود خدا از چه وقت بوده؟ اگر زمانی بوده باشه که خدا نبوده پس چیزی او را به وجود آورده و اگر همچین چیزی بوده باشه فرض اول غلط می شود، اعتقادمان هم بر باد فنا می رود! پس می توان گفت خدا خودش خودش را به به وجود آورده اما در این صورت زمانی که تصور می کردیم خدا نبوده باز هم بوده و اگر از ابتدا بوده باشد زمان همینطور به عقب می رود یعنی زمان، آنطور که تصور می کنیم مانند نیمخط است، نیست و مانند یک خط راست از هر دو طرف به بی نهیت می رود. این بار به عدم نرسیدم اما باز هم گیج شدم! باز هم حواسم بر می گرده به اینکه دنبال چی هستم؟
نه حوصله ی کتاب خوندن دارم، نه فیلم دیدن. شعر و موسیقی می تونه کمی آرام بخش باشه پس می روم سمت اون ها، اما باز هم فایده ای نداره، فقط علامت سوال ها بیشتر می شه چون هر دویشان مرموز و کمی سربسته اند و تصمیم گیری رو به من واگذار می کنند.
زندگی کردن این چند روز خیلی سخت شده، نمی دونم این خلا رو چطور پر کنم (حتی شده فقط توی ذهنم) و این آزارم میده. از اتاقم می رم بیرون ببینم بقیه چکار می کند، یک کم نگاهشون می کنم ولی هیچ حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم. بر می گردم توی اتاق و دوباره در رو پشت سرم می بندم. لحظه هایی این فقدان اونقدر بزرگ میشه که فکر می کنم دیگه رها نمی شم ازش اما تنهایی قبلا قدرتش رو بهم نشون داده.

سلام عزیزم.این افکار تو ذهن همه آدمهاست و هرچی فکر کنی بشون نمی رسی.باید بذاری ته دنیا از خدا بپرسی.در ضمن اگه آخرتی وجود نداشت ته دنیا یا مرگ تو میشد عدم.اما عدم وجود نداره.عیب نداره خل بودی خلتر شدی!!!!
Comment by پرستو — August 25, 2009 @ 4:08 pm
Alan ina too zehnam nist, mohemash ina nist. goftam ke una ye rahe farar bud. Mas’aleye man un chizie ke nist/peyda nemishe.
Comment by Maryam — August 25, 2009 @ 6:23 pm
خیلی جالب بود و کلی جالب بود. گذرم به وبلاگتون افتاد نوشتتونم که خوندم یه عالمه کنجکاو شدم بقیه پست هاتون هم خوندم. دیگه ببخشید از راه نرسیده فضولی میکنم. امروز دقیقا همین امروز پیش یکی از معلم هام بودم رفته بودم سوال بپرسم ازش میگفت خنگ ترین آدما باهوش ترین آدم ها هستن، می گفت تو امتحان گزینشی که گرفتم ساده ترین سوالا رو که از حد یک امتحان عادی پایان ترم، ساده تر بوده هیشکی جواب نداده، میگفت آدمای باهوش یه عادتی دارن که همیشه تو زندگی عقبشون میندازه اونم اینه که به مسایل ساده پیچیده نگاه می کنن. می گفت کسی که نتونه عادتش رو ترک کنه خنگه. به خاطر همینم میگه خنگ ترین آدما باهوشترین ها هستند.
) 
یه چیزه دیگه هم میگه این معلم گل من:میگه وقتی از عقلت نتیجه نگرفتی با دلت برو جلو نترس، اول نفهمیدم ولی بعد که ادامه داد فهمیدم، یعنی عددگزاری کن عشقت میکشه عدد 7 رو تو فرمول امتحان کنی امتحان کن شاید درست در اومد. بعضی موقع ها اینجوری حل می کنم مسایلو. یه عددو دوست دارم میذارمش تو فرمول جواب میده.
نتیجه گرفتید؟
اگر اینجوری میگم و شوخی میکنم به خاطر اینه که این مسایل تو ذهن منم بوده ساده که نگاه کنی همش حل میشه این مسایل برام حل شده است. ما ها عادت کردیم به خودآزاری
بی سر و ته حرف زدم و طولانی ببخشید دیگه. خیلی دوست داشتم چایی بخورم ولی بساط مهمونی نمیبینم اینجا;D
موفق باشید
Comment by rahgozar — August 25, 2009 @ 10:19 pm
to rahgozar: Mamnoon bekhatere comment. vali ghabool darid sade negah kardan gahi sakht mishe? makhsusan vaghti hich sare nakhi too zehne adam nabashe.naduni un chiz chie ke bayad roosh tamarkoz konio beshe masalan hadafet va talash koni ta be dastesh biyari. ama bikhial shodan baram sangine! dar morede mozue dovomam bayad begam bar khalafe kheyli vaghta in daf’e maghzo ghalbam ye chiz mige va un ine ke : ye chizi kame!
Comment by Maryam — August 26, 2009 @ 4:36 pm
اتفاقات شبيه شدن ، كارها تكراري ،نميدونم تو چيزي رو ميگي كه من ميفهمم يا نه ، ولي مشكل براي حل وجود داره ، يعني از نظر كمي (چه زماني و چه تعداد بالاي مشكلات كوچك و …) زياده و اين خسته ميكنه فكر رو و ديگه سر در گم ميشه و اون موضوع اصلي خيلي به چشم نمياد ، كلا ً شايد موضوع اصلي وجود نداره ، هر چند براي من رسيدن به يه نقطه قطعي براي اون جريانات خط و نيم خط و پاره خط ، خيلي مهمه ، ولي كلاً سعي در توجيه خودمون داريم
Comment by مهدي — August 27, 2009 @ 12:01 am
To Mehdi: kash az in moshkelate ziyadi ke migi yekish baraye hal vojud dasht be tore kami vazeh(nemigam kheyli) va inke age mozue asli vojud nadashte bashe man divune misham , taghribanbar migardam be sharayete chand mah pisham. baghiasho ghablan goftam behet.
Comment by Maryam — August 31, 2009 @ 12:31 am
ino ke jadidan chizi va3 daghdagheye asliye zehne adama shodan too 2nyaye kharejo dakhele adama voojood nadararo bahat movafegham, kole zendegi shode ye seri karaye tekrariyo rootin ke beghole to har rooz az khab bidar mishimo va3 khali naboodane arize anjameshoon midimo roozemoono shab mikonim. ba etefaghati ke khodet midooni manam jadidan kheyli khala’a too zehnamo zendegim daram ke harchi say mikonam poresh konam amightar mishe, va3 tojihe harfat pishnahadi nadaram chon me3 khodet aghlamo ghalbam migan yechizi kame!!!!!!!!!
Comment by roya — September 1, 2009 @ 1:03 am
Roya! man aksare moshkelate toro mishnasam ama alan nemidunam chi begam, vaghean chi begam?
Comment by Maryam — September 2, 2009 @ 5:48 pm
اگه واقعا این طوری نوشتیه یه تحول تو زندگیت ایجاد کن !اگه خواستی یه زنگ به من بزن برات یه پیشنهاد دارم .راستی ای وبلاگو ببین نمی دونم چرا احساس می کنم نقاط مشترکی با وبلاگ تو داره .http://jet-pilot.blogsky.com/
Comment by mohade3 — September 21, 2009 @ 11:24 pm
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
Comment by mohade3 — September 21, 2009 @ 11:28 pm