MARYLAND

یادداشت شخصیDecember 15, 2009 9:27 am
من برگشتم! 2ماه و 28 روز بود اینجا نیومده بودم مثل اینکه واقعا متروکه شده اما از این به بعد میام پست می ذارم دوباره
اینکه اینجا نمی اومدم دلیلش زیاد خاص نبود، نه افسرده بودم ، نه اینکه وقت یا حوصله نداشتم فقط تنبلی کردم
چیزایی هم بود که می خواستم بگم اما دیگه قصد ندارم اینجا بذارمشون چون تاریخ مصرفشون گذشته اگر شرایط مشابه پیش اومد میذارم اینجا
فعلا
افکار بی سر و ته, یادداشت شخصیSeptember 17, 2009 11:37 pm

 

شما هم جزو اون دسته از آدم هایی هستید که مدام آرزو می کند به دوران راحت و بی دغدغه ی کودکی بر گردند؟

اما من اینطوری نیستم. دوران کودکی من بد نبوده. توش غم و سختی نبوده اما گذشته و من دلم نمی خواد دوباره تکرار بشه. یک مرحله ای بوده که باید طی می شده و طی شده پس دیگه غیر از خاطراتش چیزی نمی مونه.

من نمی دونم چرا بعضی ها خیال می کند خوشبخت ترین آدم ها ، بچه ها اند، شاد ترینشون. اما اینطور نیست. لااقل به نظر من اینطور نیست. بچه ها ضعیف اند. بچه ها به مراقبت احتیاج دارند. بچه ها وقتی دستشون به چیزی که می خواهند نمی رسه گریه می کنند و قضیه وقتی بغرنج میشه که اون چیز خیلی کوچیک و بی ارزش هم باشه،لازم ندارم کسی بگه مشکلات آدم ها با رشد خودشون بزگ می شه، اینو خودم می دونم اما باز هم متوسط زمان و دفعاتی که یک بچه در روز گریه می کنه خیلی خیلی بیشتر از یک آدم بزرگسال است. مقایسش سخت نیست.

ممکنه خیلی ها معتقد باشند اگر کودکی موقع ناراحتی احساس می کنه که همه ی کشتی هاش شکسته در مقابلش، زمان خوشحالی هم واقعا خوشحاله، فقط خوشحاله، از ته دل می خنده. درسته، اما این مشکل از ماست یا سن ما؟ این چیزیه که ما حاضر میشیم به عقب برگردیم تا به دستش بیاریم؟ به قیمت از دست دادن تمام چیزهایی که به دست آورده ایم؟ الان هم میشه واقعا شاد بود و از ته دل خندید. چرا نشه؟

بچه ها نیازمندند. بچه ها خیلی نیازمندند، به خیلی چیزها، به کمک. این نیاز فقط کمی به اون نیازی شباهت داره که طبیعتا در نوع بشر وجود داره برای ادامه حیات. این نیاز دست و پای آدم رو می بنده، نمی گذاره استقلال داشته باشه. بچه ها توانایی انجام خیلی کار ها را ندارند، یا از نظر فیزیکی یا جسمی یا اجازه اش را ندارند. از ایستادن روی پنجه پا تا بتواند بدون خواستن از مادرش اسباب بازی اش را بردارد گرفته تا رد شدن از خیابان. بچه ها حق انتخاب ندارند یا به مقدار کمی دارند، موهایشان را دیگران برایشان شانه می زنند و درست می کنند و اکثر اوقات پدر و مادرشان لباسی که قرار است آن ها تن کنند برایشان انتخاب می کنند. اگر آن ها را به خرید می برند به دلیل آن نیست که انتخاب با آن ها باشد، می خواهند سایز درست را بردارند. و اگر خیلی نظر فرزندشان برایشان اهمیتی داشته باشد پس از انتخاب اولیه از او می پرسند خوشش می اید و راضی هست یا نه.

انتخاب… با اضافه شدن سن انتخاب ها هم بزرگ تر می شوند و سخت تر اما آگاهی از داشتن این حق دلگرمی است. یک انسان بالغ دیگر "خوشت می آید؟" یا "راضی هستی؟" سرش نمی شود. او، حتی اگر انتخاب دیگری به نفعش باشد و این را هم بداند،باز هم معترض است.

لازم است بگویم این مسائلی که در مورد کودکی گفتم اعتراض نیست. هیچ کس از پدر و مادری انتظار ندارد به بچه اش بگوید هر کاری خواستی بکن یا هر کفشی خواستی بردار. ذهن یک بچه احتمالا هنوز به حدی رشد نکرده که بخواهد این تصمیم ها را بگیرد و این محدودیت است. و من از همین تعجب میکنم که چرا عده ای دوست دارند به دورانی برگردند که پر است از همین محدودیت ها.

"من میخوام این کار رو انجام بدم"

"بزرگ که شدی می تونی"

و آن ها که آرزوی بزرگ شدن را داشتند و "هم قد آدم بزرگ ها" شدن را، بازگشتن کودکی را می خواهند.

"پس من کی بزرگ می شم؟!"

چرا راضی نیستند؟ چرا توانایی هایشان را نمی بینند؟و آزادی را هر قدر کم حس نمی کنند؟چرا می خواهند کودک باشند اما دلشان را مثل یک کودک از کینه و نفرت و حسادت خالی نمی کنند؟ اگر می خواهند مثل یک کودک بدوند و جیغ بکشند خب بدوند و جیغ بکشند. چه ایرادی دارد؟ چرا به شیرینی حل مسئله ای که کودک از پس آن بر نمی اید فکر نمی کنند؟ می ترسم نکند این آرزو برای فرار و شانه خالی کردن از زیر بار مسئولت باشد.چرا با کمک به خوشان به جهان کمک نمی کنند؟

اما از یک چیز مطمئنم: می توان بزرگ بود و مثل یک کودک معصوم.

 

 

یادداشت شخصیSeptember 10, 2009 6:06 pm
 
 .از اینکه امروز مثل خیلی ها "خوشحال"  نیستم، ناراحت نیستم 
   .و از اینکه امروز مثل خیلی ها "ناراحت" نیستم، خوشحالم
یادداشت شخصی 1:53 am
 
!امروز دوستش نداشتم
یادداشت شخصیJuly 16, 2009 1:47 pm


اینو همیشه می دونستم که بی توجهی، بد اخلاقی و استبداد قدرت نمیاره ولی تازه فهمیدم که عاقل بودن به تنهایی و پیرو دل نبودن هم مثل قبلی ها باعث قدرتمند شدن نمیشه. جدیدا متوجه شدم که مغز و قلب مکمل همدیگرند مثل ریسمان های یک طناب و برای داشتن قدرت واقعی ایندو باید به دور هم پیچیده شده باشند. اما من اینطور نبودم، احساس رو کنار گذاشته بودم و با یک منطق و عاقبت اندیشی خشک و خالی می گفتم که راه اینه. حتی وقت هایی که توی فکرم تصمیم می گرفتم به حرف قلبم گوش کنم در نهایت رفتار آخرم در جهت مخالف اون فکر حرکت می کرد.


سه سال پیش یکی به من گفت مث سنگ می مونی، اون موقع من ناراحت نشدم، حتی خوشحال هم شدم، احساس قدرت کردم. کاش ناراحت شده بودم، یک تکونی خورده بودم، فکر می کردم چی باعث می شه یکی بهت این حرفو بزنه. و بعدتر یکی از دوستام گفت تو برعکس من همیشه عقلت بر احساست غلبه می کنه چرا؟ چرا خودتو اذیت می کنی؟ و من الان می گم آخه عزیزم من دچار یک جور خود آزاری هستم! همین.


خود آزاریه که با یک عالمه دلیل و برهان بی سر و ته بخواهی روشتو توجیح کنی. به خاطر رسیدن به بزرگترین خواسته ی قلبم، به حرف مغزم گوش می دم. هه! از همه مزخرف تر همین بود! همه ی اینا منجر می شه به: مث سنگ می مونی. ولی فقط مثلش چون همه، رفتار آدم رو می بینند و همیشه هم معیار قضاوت، رفتار بوده…..درستم بوده فکر کنم.


البته وقتی میگم عقل گرا بودم به معنی اینکه خشک بودم نیست. توی تفریح کردن ها، خوشی ها و شادی ها و تو جمع دوستان شاد، پایه و گاهی دیوونه بودم، مادربزرگ نبودم! حرفی که دارم می زنم در مورد تصمیم های مهم تر و انتخاب های بزرگ زندگیه. تصمیم هایی که می تونست زیر بنای محکم شدن رو به وجود بیاره ولی قدرت واقعی از آن کسی است که احساسش هم دخیل باشه درست مثل کانت که میگه: "در ادراک ما از جهان هم <حس> دخالت دارد و هم <عقل>". کسی که بر احساساتش درپوش میذاره ممکنه در چشم بقیه محکم جلوه کنه اما این فقط ظاهرشه. حتی مقاوم ترین آدم ها هم بعد از مدتی توی تنهایی و پیش خودشون ضعف رو احساس می کنند و همین کافیه تا از پا درشون بیاره. تا اعتماد آدم رو ازش بگیره.


یک زمانی قبول داشتم که می اندیشم پس هستم اما الان وقتی می اندیشم هنوز نیستم، تا احساس نباشه نیستم. البته کسی هم که همیشه پیرو قلبشه آدم موجهی نیست. قلب و مغز باید با هم کار کنند. کنار گذاشتن یکیشون یعنی نقصان، نقصان یعنی ضعف داشتن و ضعف داشتن یعنی قدرت نداشتن

افکار بی سر و ته, یادداشت شخصیJuly 5, 2009 7:22 pm

عذاب آوره که انتخاب من، کار من فقط منو تحت تاثیر قرار نمی ده.ء
ادامه ی این تصمیم مهمتره، اگر بی خیال بشم دیگه ممکنه فرصتی برام پیش نیاد.ء
دلم مدام تنگ میشه، ذهنم مدام خسته میشه، چرا فریاد ها بی صدا شدن؟!ء
ترس! سعی می کنم لهش کنم. شک! سعی می کنم تبدیلش کنم. بهانه نداشتن هولناکه، بهانه اگه درست نگاه کنی فراره اما لااقل التیام بخش بود.ء
دوراهی رفتن و برگشتن، موندنی در کار نیست. ترس از او باعث می شود و دوباره ترس از او باعث می شود.ء
به گذر زمان نگاه می کنم، به بچگی، به نوجوانی، به پارسال این موقع حتی! راست می گن زمان زود میگذره ؟ خب بلاخره هر چیزی یک روز تموم میشه؛ دلیلی نداره وقتی تموم شد بگیم مثل برق گذشت که!ء
یک قایق تا کی می تونه به دور از خشکی که ترکش کرده تو اقیانوس شناور باشه ؟ سرگردون باشه؟! به خشکی می رسه اما زمان مثل برق میگذره آیا ؟ اگه کشتی نباشه، قایق باشه. نه اگه کشتی باشه ولی کوچیک باشه، ضعیف باشه. اگه طوفان بشه، قدرت موج بیشتر از کشتیه باشه، تحمل نکنه، بشکنه، خورد شه…ء
نه نمیشه!ء
من قویم! هستم!ء
به یکی گفتم اگر به خاطر ترس از شکست قدم اولو بر نداری،  یک دفعه نمی تونی قدم آخرو برداری. اون موقع متوجه قدرت این کلمات نبودم، شعار دادم. الان میدونم
حتی شکسته شدن زیر موج بهتر از موندنه، مرداب شدنه!ء
اما من قویم

قوی باش!ء

یادداشت شخصیMay 24, 2009 1:32 am

 

یک انسان بزرگی میگفت بعضی ها دیوونه ی خدایی هستند بعضی ها هم گاهی دیوونه میشن!ه

یه چیز دیگه: اینکه آدم دنبال دلیل نگرده یعنی دیوونه است؟ه

فعلا به درک ناقصی از این رسیدم که اگه قراره سانسوری باشی بهتره نباشی. چطوره که ما اگه یکی حرف هامونو از یک فیلتر بگذرونه سریع واکنش نشون می دهیم(که باید همین کارو بکنیم) اما خودمون پشت سر هم پشت یک رفتاردیگه قایم شدیم؟! (البته چون گفتم درک ناقص پس این، دلیلی بر اتفاقات اخیر نیست).ه 

کار من هیچ ربطی به کنکور و چرندیاتی از این دست نداشت

همین

——————————————————-

کاملا به ربطه!!ه*

یادداشت شخصی, دیگرMarch 18, 2009 9:41 pm

یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پرنگار می شود

زمین شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هر آنچه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود

به تاج کوه
زگرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می شود

دهان دره ها
پر از سرود چشمه سار می شود

نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریق موج کشتزار می شود

در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود

در این بهار آه …!
چه یادها
چه حرف های نا تمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود

سیاوش کسرایی

یادداشت شخصیFebruary 20, 2009 10:02 pm

 

خیلی دلم می خواست/می خواهد به انشتین اعتماد کنم…ه

افکار بی سر و ته, یادداشت شخصیJanuary 12, 2009 4:17 pm

اووه!! تموم شد. یعنی تمومش کردم. دلم می خواست بیشتر ادامه کنه اما یه چیزی بهم می گفت نباید. دلم می خواست بیشتر تنهایی رو تجربه کنم! اما ترسیدم اینم مثل خیلی چیزای دیگه که برام عادی شده عادی بشه اون وقت دیگه چیزی نیست که بخواهم ازش لذت ببرم. آره باید تمومش میکردم که بعد دوباره توی یک شرایط دیگه مثل اونی که برام پیش اومد یا متفاوت با اون بتونم دوباره به تنهایی پناه ببرم، فقط خودم باشم و خودم. به نظرم این اصلا بد نیست؛ یکی از نعمت هایی است که بشر میتونه گاهی انتخابش کنه تا با یک سری چیزا کنار بیاد، یا با خودش یا اصلا کنار نیاد!ه

تو این مدت من کلی از با خودم بودن لذت بردم. مثل یک خلسه می مونه ، یک مستی. برای همین اصلا دلم نمی خواست کسی رو توی تنهاییم راه بدم. می خواستم تنهای تنها از تموم اون افکار، کلمات، صحنه ها استفاده کنم. دلم نمی خواست این خوشی خاص رو با کسی قسمت کنم. اونا مال خود خودم بودند، شخصی ترین چیزایی که یک آدم می تونه با خودش داشته باشه و این طرف و اون طرف ببره بدون اینکه حواسش باشه بعد یهو از ناخودآگاهش بپرن تو خودآگاهش و شروع به جلب توجه کنند. ان موقع می خواهی از تمام جسم هایی که با دوتا پا این طرف و اون طرف میرن کناره گیری کنی و اگه لازم شد فقط به خاطره هات با اون ها فکر کنی؛ بعضی وقت ها با تمسخر گاهی هم با تحسین بهشون بخندی، گاهی به خاطر کارهات عصبانی بشی گاهی هم اون قدر ناراحت بشی که انگار تمام غم دنیا رو داری به دوش می کشی (اصلا برای من با همین ناراحتی شروع شد) و همینطور احساس های متفاوت را پشت سر هم تجربه کنی، احساس هایی که وقتی در غالب کلمه بیان می شوند شاید بی معنی می شن شاید هم نمود واقعی خودشون (ممکنه برای همین باشه که آدم وقتی احساسشو بیان میکنه به اصطلاح درد و دل می کنه احساس می کنه خالی شده چون وقتی با کلمه بیان میشن ساده میشن و تو فکر میکنی ذهنت به خاطر چه چیز ساده ای در گیر بوده) اما شک دارم دومی باشه چون در این صورت بعد یک مدت دوباره این احساسات آدم طغیان نمی کرد و مثل خوره به جونش نمی افتاد، این فقط یک جور مسکنه که دردتو ساکت کنه اما اثرش موقته بعد زمان که میگذره میبینی با یک چیز بزرگ تر روبرو شدی. برای همین باید تو لاک خودت فرو بری و یک سری مسایل رو برای خودت، فقط برای خودت، حل کنی و بعد وارد عمل شی!ه

من نمیخواستم اون هایی که گفتم برام پیش باد. نمی شینم. می خواستم خودمو بیان کنم اما تا وقتی خودمو کامل نشناسم امکانش نیست. به اولین پستم با تمسخر نگاه میکنم. واقعا من چی فکر کردم اون موقع؟! باید اسم اینجا رو می گذاشتم مری آیلند . وقتی نگاه می کنم میبینم هنوز قسمت یادداشت گوشیم پرتر از آرشیو وبلاگمه. هنوز ترجیح میدم کشف کنم تا منتشر. حتی در موقع های که در ظاهر تصمیم میگیرم با بقیه باشم هم این تنهایی جای خودش رو داره. اصلا بخشی از زندگیم نیست بخشی از منه. همینه که گاهی دیوونش میشم و بیشتر برای خودم ابراز فردیت میکنم. همینه که منو بی نیاز از آدما میکنه. دیگران در نهایت تو رو اون طوری توی ذهنشون می سازند که خودشون دلشون می خواد تو باشی اما ارزش تو برای خودت چیزی است که نباید به راحتی از دستش بدی